پرهای نازکش از دور در آن خورشید سوزان برق میزد
قاصدک از آسمانها به سویم آمد
به پرهای نازکش روی صورت گرمم فرود آمد
آرام آرام روی دستم نشست و زمزمه ای کزد و گفت........ .
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کمی نگاهش کردم و گفتم .................تو کی هستی؟.....
بالاتر پرید و به آن بالاها اشاره کرد.................
فهمیدم که از پیش خدا آمده............
گفتم تو که از پیش خدا اومدی حرفهای منو بهش میگی؟
لبخندی زد و گفت...........................
من قاصدکی از دره های دور و تنگم............... .
هر چه میخواهد دل تنگت بگو که او را گویم
اشک از چشمان سردم جاری شد....
نگاهش کردم و گفتم................. .
سالهاست که در تنهایی پژمرده ام................
انگار کسی نیست که بال و پری از من بگیرد.......
مرا در آغو ش بگیرد....بوسه ای بر من بزندو با تمام وجود
دوست داشتن را فریاد بزند.................... .
من در پی یک نیم نگاه معشوقم
اما افسوس......................به او بگو
عشقم را به من برگرداند.....

|